jump to navigation

آوریل 28, 2007

Posted by veria in goodbye my love.
2 comments

Good bye My Love Good bye
by Demis Roussos

watch the live concert in moscow:

listen to the mp3


Goodbye My Love, Goodbye

Hear the wind sings a sad old song

it knows I’m leaving you today

please don’t cry oh my heart will break

when I’ll go on my way

goodbye my love goodbye

goodbye and au revoir

I hope that you remember me

I’ll never be too far

goodbye my love goodbye

I always will be true

so hold me in your dreams til I

come back to you

see the stars in the skies above

they’ll shine wherever I may roam

I will pray every lonely night

that soon they’ll guide me home

goodbye my love goodbye

goodbye and au revoir

I hope that you remember me

I’ll never be too far

goodbye my love goodbye

I always will be true

so hold me in your dreams

til I come back to you

goodbye…

آوریل 22, 2007

Posted by veria in deltangi.
4 comments

امشب داشتم رادیو زمانه رو گوش میدادم. با یه شاعر ازبک صحبت کردن که شعرهای سهراب رو به ازبکی ترجمه کرده بود و چقدر زیبا در مورد سهراب صحبت کرد. وقتی از سفرش به کاشان و غربت آرامگاه سهراب صحبت کرد یهو نمیدونم چم شد. انگار زد به یه چیزی در اعماق وجودم. نمیدونم چی؟ ولی یهو اشکم سرازیر شد. شاید یاد دوران انس با شعرهای سهراب افتادم. یا یه حس نوستالژیک شدید من رو برد به دورانی از زندگیم که خیلی دوستش داشتم. یا یهو احساس کردم دارم دور میشم از اون فرهنگ و اون فضا، یا همین تم و حل و هوای زیبای رادیو زمانه…

اما هنوز هم حالم بده. گاهی به سرم میزنه بی خیال همه چی بشم و برگردم اونجایی که با ذره ذره وجودم بهش تعلق دارم.
نمیدونم. اصلا نمیدونم چی درسته ؟ چقدر درسته و به خاطر این چیز درست، چقدر هزینه باید پرداخت…

آوریل 20, 2007

Posted by veria in Uncategorized.
1 comment so far

عجب
تصمیمی گرفتم
ها! میخواستم
هرروز بنویسم
اما نشد.
نمیشه.
نمیدونم. آسون
نیست حداقل

امروز
یه نمایشگاهی
بود از کارهای
دانشجوهای
رشته
manufacturing که
نمیدونم
معادل کدوم
رشته ما میشه.
اما بهشون
امکانات داده
بودند که
موضوع پروژه
پایانیشون رو
بسازند(اغلب
ساختنی بود) و
بعد بیارند
برای همه
نمایش بدند.
همه جوره هم
میشد توش پیدا
کرد. از
مواردی که
بیشتر به یه
کاردستی خلاق
شبیه بود تا
پروژه لیسانس
تا مواردی که
طرف کلی
programming و
طراحی کرده
بود. همه
میومدند و
براشون بچه ها
توضیح
میدادند و
باهم عکس
میگرفتند.
البته ناهار
هم میدادند به
حاضرین. سه تا
قاضی هم (رییس
دانشکده و
دوتا از
اساتید) کارها
رو بررسی میکردند
و امتیاز
میدادند و در
نهایت یه مبلغی
واسه رتبه های
اول تا سوم در
نظر گرفته
بودند. پیش
خودم فکر
میکردم خدایا!
توی دانشکده
ما، چند نفر
میدونستند که
من پروژه لیسانسم
چی بوده و
چیکار کردم ؟!
و هزارتا سوال
دیگه …

سه شنبه قرار
بود نرم
افزارهایی که
برای ابزار
تستی که در
اختیار دارم
نوشتم رو برای
دکتر گرامی
توضیح بدم.
طبق معمول
دکتر گرامی
میخواست
دقیقا بدونه
ما داریم
چیکار میکنیم
و شروع کرد به
پرسیدن. بعد هم
با استاد خودم
(آقای دکتر
شهبازپناهی)
شروع کردند به
بحث در یک
مورد خاص. این
اولین بار بود
که من در یه
همچین
موقعیتی قرار
میگرفتم . که
دوتا استاد(که
هردو به
کارشون فوق
العاده مسلط
هستند) با هم
بحث کنند و من
دانشجو هم گوش
بدم. باورتون نمیشه،
چقدر همون نیم
ساعت بحث برای
من مقید و
پربار بود….
داشتم فکر
میکردم که جدا
میشه یه سری
از درسهارو در
کنار کلاسهای
اصلی یه همچین
نشستهایی هم
براش گذاشت.
که دوتا استاد
در مورد مباحث
بحث کنند و
بقیه گوش
بدند. لذت
عجیبی می بردم
در اون دقایق
و تجربه بسیار
جدیدی بود
برام.

باید بشدت IELTS
بخونم. فرصت
زیادی هم
ندارم. کلی
کتاب از ایران
برام
فرستادند و
دیگه هیچ
بهونه ای هم
نیست.همیشه از
خوندن زبان لذت
میبردم اما
یادم نمیره
دوره طلایی سالهای
78 و 79 رو. با یه
دوست
بی نظیر درس
میخوندیم
واسه
TOEFL….

کم کم دارم
میفهمم زندگی
در خارج از
ایران سختیش
کجاست و این
ادبیات غربت
(شعر و موسیقی
و نقاشی و …) از
کجا نشات می
گیره …

امروز 13
آوریله و من
هنوز اجاره
خونه م رو
ندادم. این بنده
خدا صاحبخونه
چند بار اومده
و من نبودم. (آخه
برخلاف بقیه
من چک نداشتم
بهش بدم) . ایمیل
هاش هم به من
نمیرسه چون
مال یه Golf Club هستش و همه
ش میره توی
Bulk
Mail
!!
خلاصه یه بار
یه نامه
گذاشته بود
زیر در اتاقم
که لطفا به من
تماس بگیر. من
هم زنگ زدم و
قرار شد
یکشنبه ، بعد 15
روز اجاره ش
رو بهش بدم!

آوریل 3, 2007

Posted by veria in Uncategorized.
6 comments

Dedicated to my dear father
who has ALWAYS been better than me

تا حالا به اين موضوع فكر
كردين كه، كي ميشه قدر پدر رو دونست؟

پدرم اين جوري بود
وقتي من :

4 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم هر كاري رو مي تونه انجام بده
.
5 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم خيلي چيزها رو مي دونه .
6 ساله كه بودم فكر مي كردم پدرم از همة پدرها باهوشتر.
8 ساله كه شدم ، گفتم پدرم همه چيز رو هم نمي دونه.
10 ساله كه شدم با خودم گفتم ! اون موقع ها كه پدرم بچه بود
همه چيز با حالا كاملاً فرق داشت.
12 ساله كه شدم گفتم ! خب طبيعيه ، پدر هيچي در اين مورد نمي
دونه …. ديگه پيرتر از اونه كه بچگي هاش يادش بياد.
14 ساله كه بودم گفتم : زياد حرف هاي پدرمو تحويل نگيرم اون
خيلي اُمله .
16 ساله كه شدم ديدم خيلي نصيحت مي كنه گفتم باز اون گوش مفتي
گير اُورده .
18 ساله كه شدم . واي خداي من باز گير داده به رفتار و گفتار و
لباس پوشيدنم همين طور بيخودي به آدم گير مي ده عجب روزگاريه .

21 ساله كه بودم پناه بر خدا بابا به طرز مأيوس كننده اي از
رده خارجه.
25 ساله كه شدم ديدم كه بايد ازش بپرسم ، زيرا پدر چيزهاي كمي
درباره اين موضوع مي دونه زياد با اين قضيه سروكار داشته .
30 ساله بودم به خودم گفتم بد نيست از پدر بپرسم نظرش درباره
اين موضوع چيه هرچي باشه چند تا پيراهن از ما بيشتر پاره كرده
و خيلي تجربه داره .
40 ساله كه شدم مونده بودم پدر چطوري از پس اين همه كار بر
مياد ؟ چقدر عاقله ، چقدر تجربه داره .
50 ساله كه شدم حاضر بودم